نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چهگناهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حالتباهی

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانه‌ی اشکی، گهی به شعلهآهی

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
اهل قبرستانم

مزرعه ی زردی گندم زار مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد فردایش مترسک خود را کشته بود او تازه کلاغ ها را فهمیده بود ... [افسوس]

مونا شیطون

[گل][گل][گل]آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم[لبخند][لبخند][لبخند]

بهارومهسا

خیلی خوشگل بود.ممنون که سر زدید.[نیشخند][لبخند]