مباد...

سخت دلتنگم،کسی چون من مباد

سوگ حتی قسمت دشمن مباد

/ 2 نظر / 33 بازدید
اهل قبرستانم

اشتباه نکن ، گور این عشق هزار سال پیش کنده شده بود من و تو همه ی این سال ها چه خنده آور سرگرم بزک کردن جنازه اش بودیم . . . [گل]

اهل قبرستانم

گنجشک کنج آشيانه اش نشسته بود. خدا گفت: چيزي بگو ! گنجشک گفت: خسته ام خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهايي، بي همدمي کسي تا به خاطرش بپري، بخواني، او را داشته باشي. خدا گفت: مگر مرا نداري ؟ گنجشک گفت: گاهي چنان دور مي شوي که بال هاي کوچکم به تو نمي رسند . خدا گفت: آيا هرگز به ملکوتم نيامدي ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به ديواره هاي نازک گلويش فشار آورده بود. خدا گفت: آيا هميشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غير پُرش کردي که جايي برايم نمانده. چنان کوچک که ديگر توان پذيرشم را نداري . هرگز تنهايت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زير انداخت . دانه هاي اشک ، چشم هاي کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من هميشه جايي براي تو هست ، بيا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت هاي آن سو تا بي نهايت سبز بود . گنجشک به سمت بي نهايت پر گشود